مبار اي ابر پايين
به درد و داغ خو کرديم و درمانی نمی خواهيم
برای خويش جز جان پريشانی نمی خواهيم
دلم ديگر نمی گيرد نشان محمل ليلی
سَر شوريده ای داريم و سامانی نمی خواهيم
گل افشان است دامان نگاهم با صفای اشک
مبار ای ابر پايين! فيض بارانی نمی خواهيم
همای بخت ديگر بر سر من سايه گستر نيست
صفای صحبت جانانه جانانی نمی خواهيم
نشد شعر و غزل هم چاره ی شيداييم ای دوست
دگر شعری نمی گوييم، ديوانی نمی خواهيم
چراغ چشم تو تا می درخشد در شب سردم
سراپا ناز من! شمع شبستانی نمی خواهيم
از اين پس ما و در تنهايی شب ناله سر کردن
بسان صبح بی تو روی خندانی نمی خواهيم
نظرات شما عزیزان:
خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزني.....